محمد ابراهيم آيتى
165
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
گفتم : برو و از بت « ذو الشرى » خود را پاكيزه ساز . گفت : مگر نمىترسى كه « ذو الشرى » به كودكان ما آسيب رساند ؟ گفتم : نه ، من ضامن كه پيشامدى نشود . رفت و شستشو كرد و آمد و اسلام آورد . سپس قبيلهء « دوس » را به اسلام دعوت كردم و چون اجابت نمىكردند نزد رسول خدا رفتم و خواستم تا بر ايشان نفرين كند ، امّا بر ايشان از خدا هدايت خواست و فرمود : برگرد و در دعوت آنان مدارا كن . بازگشتم و پيوسته قبيلهء « دوس » را به دين اسلام دعوت مىكردم ، تا رسول خدا به مدينه هجرت كرد و جنگهاى بدر ، أحد و خندق برگزار شد . آنگاه با مسلمانان قوم خود هجرت كردم و با هفتاد و يا هشتاد خانواده از قبيلهء « دوس » به مدينه وارد شديم و چون رسول خدا در « خيبر » بود ، نزد وى رفتيم و ما را هم با مسلمانان در غنيمت شركت داد . پس از فتح مكّه گفتم : يا رسول اللّه ، مرا بر سر بت « ذو الكفّين » بفرست تا آن را آتش زنم . طفيل رفت و بت را آتش زد و نزد رسول خدا برگشت و در مدينه همراه وى ماند تا رسول خدا وفات يافت . آنگاه در جنگ با مرتدّان همراه مسلمانان شركت كرد تا از كار « طليحه » و سرتاسر « نجد » فارغ شدند ، سپس همراه مسلمانان رهسپار « يمامه » شد و پسرش « عمرو بن طفيل » نيز همراه وى بود . وى در جنگ « يمامه » به شهادت رسيد و پسرش سخت زخمى شد ، اما جان بدر برد و در جنگ « يرموك » شام در دوران عمر كشته شد [ 1 ] . داستان أعشى أبو بصير : أعشى : ميمون بن قيس بن جندل ، از « بنى قيس بن ثعلبة ابن عكابة بن صعب بن علىّ بن بكر بن وائل » معروف به « أعشى قيس » و « أعشى وائل »
--> [ 1 ] - سيرة النبى ، ج 1 ، ص 407 - 411 . اسد الغابه ، ج 3 ، ص 54 - 55 . جوامع السيره ص 67 .